Posts Tagged ‘پوچی’

مالیخولیای تنهایی من

یکشنبه, دی ۱م, ۱۳۸۷

صبح از خواب بیدار می شوی و تنهایی را استنشاق می کنی و بوی گندش را تا اعماق ریه هایت پایین می دهی و به دیوارهای خالی اتاقِ خالیت نگاه می کنی، گویی بوی خون می آید و قرمزی دلمه شده اش را بر دیوارها می بینی. لباس می پوشی از در خانه می خواهی بروی بیرون، خداحافظی می کنی. این مالیخولیای انزواست که تو را وادار به بدرود گفتن به خانه ای خالی از سکنه می کند.
در خیابان که راه می روی همه با یکدیگرند و حتی تنهایان را هم با توهم بیمارگونه ی خود در جمع می بینی. راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی، و در افکارت بر خودت نفرین می فرستی، بر زندگی ات که از بدو تولد بی حاصل بود. زندگی که حتی همان چند نفر باقی مانده در آن از روی ترحم تنهایی تو یا حس مسئولیت خلفت تو، همچنان با تو هستند در حالی که حسشان نمی کنی و روز به روز هم ترحم کنندگانت کم می شوند، کسانی که از زندگیت رنج می برند اما حسشان بهشان می گوید دل بسوزانند در حالی که تو اصلا نمی توانی درکشان کنی.
راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی، و جلوی یک دواخانه می ایستی. وارد می شوی، ۱۰تا اگزازپام و ۲۰تا دیازپام می خواهی تا کار را یکسره کنی. می گوید بدون نسخه نمی دهیم و تو می گویی به جهنم، مگر بازار سیاه را گرفته اند؟ تازه در آنجا داروی تقلبی و تاریخ گذشته بیشتر است و تو مطمئن می شوی که مو لایه درز کارت نمی رود.
راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی. فکر می کنی به رنج تنهایی ات، به اینکه همه فقط برای دلسوزی تنها بودن تو، با تو هستند. اینکه می دانی ذات و چهره ی رو به زوالت را کسی نمی خواهد، کسی تحملش را هم ندارد، کراهت دارد باید کفاره پس بدهند با دیدن تو. می خواهی بنویسی، می ترسی تا بوی تعفن زندگی ات دیگران را بیازارد. می ترسی همان دلسوزی و ترحم با همین بوی گند لجن، از تو گرفته شود.
دست می کشی از نوشتن، هر چه را که هست از گند و کثافت و تهوع گرفته تا خفقان و درد و رنج و تنهایی ات را می ریزی در دلت، در این اندک جایی که زندگی می بخشد و چند بار باز می ایستد تا لخته ای خون در میان شریان های مغزت باقی بماند و تو به استفراغ می افتی برای چه؟ برای که؟ برای تنهایی؟ برای رنج هایت؟ خوب کار را یکسره کن ای لعنت شده، ای منفورترین خلفت هستی، کار را یکسره کن. اوردوز؟ سیانور؟ مرگ موش؟ زدن رگ؟ نه این یکی خوب نیست. خونت بوی لجن می دهد. نمی خواهی از تن فرسوده ات به بیرون بریزد هرچند که وقت کالبدشکافی برای علت مرگ بیرون می ریزد، اما دیگر دلمه شده و روی برگه ی پزشکی قانونی علت مرگ را می نویسند مسمومیت دارویی.
با خیالاتت به خانه می آیی، ذره ای احساس نداری، احساسات بشری در تو مرده است. نفرت این دنیا بر تو باد که حتی توانایی آن را نداری دل کسی را بدست بیاوری یا لااقل خنده ای میان لبش بگذاری. لعنت بر تو ای شوم، ای بوف کور زندگی خود و دیگران. لااقل با یکسره کردن کار خود، خودت و دیگران را از عذاب وجودت برهانی.

وضعیت آب و هوایی من

شنبه, آذر ۳۰م, ۱۳۸۷

از سرمای درونی با تو سخن می گویم، جایی که گرمترین احساسات منجمد می شود. در دمای منفی نفرت زیر غم.

هستی من…

دوشنبه, مهر ۲۹م, ۱۳۸۷

اگر می توانستم بروم، کجا می رفتم، اگر می توانستم باشم، که می بودم، اگر صدایی داشتم، چه می گفتم، کی این را می گوید، که می گوید که منم؟ به سادگی جواب بدهید، یکی به سادگی جواب بدهد. همان غریبۀ همیشگی است، که تنها برای اوست که هستم، در قعر نیستی ام، نیستی اش، نیستی مان، این هم یک جواب ساده. با فکر کردن نیست که می یابدم، پس چه باید بکند، زنده و سردرگم، آری، زنده، هرچه می خواهد بگوید. فراموشم کن، نادیده ام بگیر، آری، عاقلانه ترین کار همین است، راهش را خوب بلد است. این چه صمیمیت نامنتظره ای است بعد از آن چنان تنهایی، فهمیدنش آسان است، این چیزی است که او می گوید. اما نمی فهمد، من در سر او نیستم، در هیچ جای تن فرسوده اش نیستم، و با این حال من آنجا هستم، برای او آنجا هستم، با او، و آشفتگی ها همه از همین جاست. همین باید برایش کافی می بود، که باز هم دید غایبم، اما نیست، می خواهد آنجا باشم، شکلی داشته باشم و دنیایی، مثل او، به رغم او، من که همه چیز هستم، مثل او که هیچ چیز نیست. و وقتی حس می کند که من از هستی تهی ام، می خواهد من از هستی او تهی باشم، و برعکس، دیوانه است، دیوانه، دیوانه.

ساموئل بکت – نوشته هایی برای هیچ

پایان دنیا و نگاه او

شنبه, مهر ۲۷م, ۱۳۸۷

و تو به این نتیجه می رسی که دنیا به پایان رسیده، بعد از پایان نگاهش به تو…

خیام و نهیلیسم

چهارشنبه, مهر ۲۴م, ۱۳۸۷

در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش*
کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش

*در برخی از متون این مصرع این طور بیان شده: “هر یک با زبان حال با من می گفت”

پ.ن: یکی از رباعیات نهیلیسمی خیام که از خدا (کوزه گیر) گرفته تا باقیه موارد رو نقض میکنه.
پ.ن۲: میدونم الان خیلی ها میگن منظور خیام این نبوده که تو میگی. باشه قبول هرچی شما میگید، من دوست دارم اینجوری تفصیرش کنم.