<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="WordPress/2.6.2" -->
<rss version="0.92">
<channel>
	<title>هیچ نوشت</title>
	<link>http://weblog.aksnevesht.com</link>
	<description>نوشته های پوریا ضراّبی، از سر دلتنگی شاید!</description>
	<lastBuildDate>Tue, 14 Oct 2008 19:39:09 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>fa</language>
	
	<item>
		<title>چند داستان کوتاه از برشت</title>
		<description>چند داستان کوتاه از برتولت برشت رو اینجا بخونید که من خیلی دوستش میدارم به خصوص در تئاتر
http://www.firooze.com/article-fa-666.html
موقعی هم که کتابش چاپ شد پیشنهاد میکنم بگیرید و بخونید... </description>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/175</link>
			</item>
	<item>
		<title>خسته</title>
		<description>این آهنگ چند روزی میشه روی ریپیت گیر کرده و هی دارم گوش میدم. تو خونه، تو ماشین، تو خیابون با آی-پاد و هرجا که بتونم آهنگ گوش بدم...

خسته ام از همه
خسته از دنیا
آسمان بشنو از
قلب من این صدا
ای زندگی بی زار از توام
بیزار ازین عالم
بیگانه ام با سیمای تو
دیوانه ...</description>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/170</link>
			</item>
	<item>
		<title>تلخی لب دختر&#8230;</title>
		<description>اینجا روی این زمین که ایستاده ام
همه چیز تلخ و زننده است
حتی
طعم لب دختر کانورز پوش
که تلخی سیگار
به خوردش رفته
انگار! </description>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/168</link>
			</item>
	<item>
		<title>دیالوگ ۶</title>
		<description>(ملچ و ملوچ)

.ممممممم... اوووووم...
.آخ! آی بیشعور...
-چی شد؟
.گاز گرفتی. خون داره میاد...
-ببخشید، یه لحظه توهم زدم، فک کردم دارم ساندویچ استیک ویژه "فری کثیف" می خورم
.عوضیِ آشغالِ درموندۀ بی احساس...

(گریه...) </description>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/165</link>
			</item>
	<item>
		<title>تلخ همچون کونه خیار</title>
		<description>تلخ 
می انگاردم شب
چون قندها را هنوز آفتاب نشکسته
و قندان غروب
خالی است برای من.
قهوه چی کجاست
تا به این مشتریان خسته از کار
شیرینی ام را تعارف کند
نه تلخ، همچون کونه خیار؟ </description>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/163</link>
			</item>
	<item>
		<title>شام</title>
		<description>دو تا کلاب ژامبون خوک، دو تا کلاب سالامی، یک شیشه کوکا کولا و یک عمر غصه و حسرت و درد... </description>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/161</link>
			</item>
	<item>
		<title>انزوای بیمارگونۀ من</title>
		<description>در میان دیوار های سردِ زردِ خلوتِ اتاق
می شکنم در خود
روی تخت چشمانم نظاره گر سقف است
و در گوشه ای از اتاق، "هدایت"
با آن چشمان رنگ باختۀ عاری از شادمانی
می نگرد به من
و مالیخولیایی که چشمان "بکت" 
در مغز خالی ام می ترکاند
سمتِ چپِ چشمِ راستِ من است
در این بیکران ...</description>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/155</link>
			</item>
	<item>
		<title>آرزو، دوست خوبم&#8230;</title>
		<description>تو در میان خود
جهانی هستی همچون گیتی عالم
که از خود بی خبری
ای که شادی بخش همگان 
چرا خود
غم وارانه می زیی
بی سبب هنگام شب
تو در خلوت خویش
یاد خواهی کرد که تنها نیستی
در این دنیای چرک وارانۀ زنگار بسته از غم
دوستی ات را بخشیده ای به گزافی ناچیز
اما زیبا، یعنی دوست ...</description>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/153</link>
			</item>
	<item>
		<title>گربه یا&#8230;؟</title>
		<description>از روی دیوار رد شدی و هیچ توجهی به من نکردی
یا خونۀ همسایه دیشب مهمونی بوده
یا با دوست دخترت دعوات شده
فردا هرچی خودت رو به من بمالی از غذا خبری نیست. </description>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/150</link>
			</item>
	<item>
		<title>دیالوگ ۵</title>
		<description>- من بلد نیستم با زبون حرف بزنم تا بفهمی دوست دارم. من عمل میکنم، خواهش میکنم بفهم.
. میدونم عزیزم. حالا تو ماله منی؟
- آره، من ماله خود خود توام...
. ولی ممکنه از من جدا بشی، مگه اینکه...
- هوووم...






پ.ن: نمیدونم چرا تا به هر کسی میگیم دوست داریم زود میخواد ...</description>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/146</link>
			</item>
</channel>
</rss>
